شب آمد مهربان ماهم نیامد
فروغ روشن راهم نیامد
دریغ از درد، فریاد و فغانم
زماهی بر شد و ماهم نیامد
به دست غم ز پا افتادم ای دوست
به دلجویی، دل آگاهم نیامد
فروغ از دیدهام دامن کشان رفت
به دیدار از چه گهگاهم نیامد
سپیده سر زد و گل کرد خورشید
گل باغ سحرگاهم نیامد
ز سر سیل سرشک درد بگذشت
به سر رنج روانکاهم نیامد
دریغا در گلو بشکست فریاد
برون از دل به لب آهم نیامد
به ساقی امشب از آن چشم یاریست
که «یاور» یار دلخواهم نیامد
فروغ روشن راهم نیامد
دریغ از درد، فریاد و فغانم
زماهی بر شد و ماهم نیامد
به دست غم ز پا افتادم ای دوست
به دلجویی، دل آگاهم نیامد
فروغ از دیدهام دامن کشان رفت
به دیدار از چه گهگاهم نیامد
سپیده سر زد و گل کرد خورشید
گل باغ سحرگاهم نیامد
ز سر سیل سرشک درد بگذشت
به سر رنج روانکاهم نیامد
دریغا در گلو بشکست فریاد
برون از دل به لب آهم نیامد
به ساقی امشب از آن چشم یاریست
که «یاور» یار دلخواهم نیامد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر